تبليغاتX
º• Mahta •º
º• Mahta •º
My Friends & I
نگارش در تاريخ بیست و هشتم آبان 1386 توسط Mahta

و اما ...

امروز بیوگرافی یکی دیگه از دوستان رو براتون می ذارم و اون کسی نیست جز ... بیتا

بیوگرافی:

   اصالتاً شیرازی، متولد رشت، بزرگ شده ی اهواز (یا یه چیزی تو همین مایه ها)!!

نکته: شهرهای فوق قابل تبدیل به یکدیگر می باشند!!

متولد شهریور، رژیم داره اساسی!!!  اونم رژیم لواشک!! اونم فقط لواشک های بوفه ی دانشگاه، اونم به تعداد ده عدد!! (ترجیحاً به خاطر شرط بندی!!!)

قبلا گفته بودم که به جز لواشک چیزی نمی خوره ولی گویا هفته ی پیش یک مورد از خوردن یک عدد چیپس سرکه نمکی به ثبت رسیده!!

 نمی دونم شماره شو از کجا گیر میارن مردم؟!!!  بعد ییهو تو دانشگاه جلوش سبز می شن!!! بهش پیشنهاد ازدواج (!!!) می دن!!

راستی گفتم ازدواج یاد یه چیزی افتادم:

  تو دانشگاه واسه ازدواج دانشجویی ثبت نام می کنن!! بریم؟؟!! جایزه هم می دن!!

  •   مدارک لازم جهت ثبت نام:

   کارت دانشجویی (در صورت موجود نبودن از کارت تغذیه هم می شه استفاده کرد!!)

   یک عدد گونی بزرگ!! (شرح در ادامه متن!!)

   یک عدد دختر و پسر دم بخت!!  

   نحوه ی ثبت نام:

  این هفته به علت شرایط خاص به جای لیست غذاها، لیست اسامی دختران و پسران دانشجو در کنار دستگاه قرار خواهد گرفت. دانشجویان عزیز برای ثبت نام باید از یک هفته قبل فرد مورد نظر خود را از لیست انتخاب کرده و شماره مورد نظر را در دستگاه وارد کنند!!  

هفته ی بعد می توانید به دانشگاه مراجعه کرده و کارت خود را به دستگاه بسابید!!!  (اگر بوق نزد اصلا نگران نشوید، این مراسم هر سه ماه یک بار اجرا می شه!!!)  

 اما اگه صدا داد فوراً گونی را به اون آقاهه تحویل دهید و فرد مورد نظر را تحویل بگیرید!!!  

 لالالالالای لالا لالا لای لالالای بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا ...

********************************

راستی ی ی ی ی، الان که دارم آپ می کنم با الهه جون  تو کافی نت نشستیم و داریم این آپ رو با همکاری همدیگه می نویسیم!! کافی نته هم پر مگسه!!!!!   تازه الهه هم انگشت پاش خورده به در مث تام و جری باد کرده!!! الهی بمیرم ... با چه رنج و مشقتی از پل هوایی اومد بالا!! (البته بعدشم اومدیم پایین!!)

 عکس الهه و مریم رو نمی ذارم تا فامیلای بعضی ها بمونن تو کف!!!!  تکلیف کاملاً روشنه!!!!  الان مشکلی هست؟؟؟!!!

ا راستی یه نکته ای یادم افتاد، لطفاً تصحیح کنید:

خونه ی امیرحسین اینا کیانپارس نیست!!!!  یه جای دیگه ست!!  پس بنابراین قضیه موز خوردن و اینا منتفیه!! فکر کنم سیب و پرتقال و همین چیزا می خورن!!!  بیتا اینا کیانپارسن، اونا موز و آناناس می خورن!!  خوش به حالشوووووون!!!

******

خب تا بعد ...

 

نگارش در تاريخ بیست و چهارم آبان 1386 توسط Mahta

  سلام

دو ساعت نشستم تو کافی نت تا این فایل رو واسه م بریزه!! آخه فلش ام ۳۰۰ تا ویروس داشت!! فک کنم ایدز داشت!!     

 

     دیروز خیلی روز بدی بود! امتحان میان ترم Grammer داشتیم. 45 min وقت داشت واسه 55 تا سوال! خیلی ستم بود خدایی!! منم که سابقه م خرابه تو این جور مسائل. صد سال کنکور دادم، همیشه وقت کم میوردم!! فکر کــــــــن!! همین که استاد گفت فقط 10 دیقه مونده، من مخم هنگ کرد!! ماااااماااااااان ...  من 20 می خوام!! من باید 20 می شدم!! نمی خواااااااااااام!!

 

 

حالا از اینا بگذریم، می رسیم به رویدادهای هفته!!:

 

1. یه روز زیبای ابری که هوا به شدت JH2 (Jave Havaye 2nafare!!)بود و اینا!!، ما توی حیاط دانشکده جمع شده بودیم و ... البته چون ما نزدیک 8 نفر بودیم هوا JH8 بود!! ...

 

اینجا بد نیست اشاره ای داشته باشیم به یک شعر زیبا در همین باب:

 

جه خوش جوی بود جو دوتایی

که اندر سایه اش تو می نوایی

مرا با تو چنان است و چنون است

اگر در جو نیایی جو چنون است

بیا درهای چت روم رو تا باز است

همه حرفهای ما صد تا یه غاز است

 

فروغ-عطیه-مریم و جمعی از یاران!!

 

 

     خلاصه داشتم می گفتم، ما نشسته بودیم که ناگهان بابک طی یک عملیات انتحاری تصمیم گرفت که دل جوونای مملکت رو شاد کنه و واسه همه چای و نسکافه بخره!! ... هنوز از کف اون در نیومده بودیم که فروغ با یه جعبه پر شکلات اومد وسط!! ایول!! ... پس وقت بر جمیع دوستان خوش گشت و نعره ها زدند و گریستند!!!

 

2. سر کلاس بارودی نشسته بودیم، داشت حاضر غایب می کرد!!! (جمله رو داشتی؟؟ حاضر غایب!!!) بعد ییهو من اون روز خیلی خوش شانس شده بودم و همای سعادت از بالای سرم رد شده بود!! چون بارودی این افتخار رو به من داد که من براش تایپ انجام بدم! به قول خواهرم: مرا در خدمت گرفت!!!  و نمی دونین این یعنی چی؟؟!! یعنی برو حال کن!! ... حالا اینجاشو گوش کن!! رفتم تو دفترش یه جعبه شیرینی رو میزش بود بعد بهم تعارف کرد (برو حال کن!!) بعد ولی من نخوردم!! بعد ولی خودش نصف جعبه شیرینی رو خورد!!! بعد یه جمله گفت که یعنی اگه بگم می میری همین جا!!! گفت: ...       نه نمی گم تا بمونین تو کف ش!! جمله محرمانه بود!!

 

3. امروز بعد از امتحان رفتم خونه سحر اینا (دوستم که خونه شون اهوازه) خیلی خوش گذشت ولی من به خاطر این امتحانه (وقت کم اوردن و اینا) ناراحت بودم. از صبح وقت نشده بود گریه کنم!!! سر امتحان استاد همه ش هی وایساده بود بالا سر من (شایدم من توهم زده بودم!!!) ... خلاصه که خیلی روز بدی بود ... هوا هم ابری ی ی ی ی ... فکر کـــــــــــــــــــن!!

 

۴. وااااای ... راستی از کرج که اومدم بهنوش (خواهرم)هم باهام اومد!  بعد یه شب که رفته بودیم بیرون ییهو بهش گفتم بهنوش بیا بریم دانشگاه مون سر بزنیم!

 

نکته قابل توجه: خواهرم هم تو دانشگاه خودمون رشته مترجمی زبان خونده و ... البته ۶ - ۷ سال پیش فارغ التحصیل شده  ... تااازه استاداشونم کلی دوسش داشتن!

 

     داشتم می گفتم... خلاصه کج کردیم رفتیم دانشگاه. اونم کی؟ ساعت ۷ شب!! دانشگاه خلوت خلوت بود. فقط دکتر شکوهی کلاس داشت! بعد ما رفتیم دم نگهبانی وایسادیم، نگهبانه واسه مون چایی ریخت  بعد دکتر شکوهی هم اومد با هم چایی خوردیم  یه صحنه ی به یاد موندنی بود که نگوووووو!!!

 

    فرداش هم رفتیم پیش صالح  واااای من خیلی صالح رو دوست دارم و تنها دلیلی که دانشگاه اهواز رو انتخاب کردم صالح بود  ... همیشه با بهنوش اون موقع ها میومدم سر کلاسش!  انقده حال می داد که نگووو!!

 

********************

     و اما ...

بعضی ها آدم می فرستن اینجا تو وبلاگ  پسر دایی شونو می فرستن که ازشون تعریف کنه!!! باشه بابا در مورد امیر حسین بیشتر می نویسم!! خب نمی ذاره که ... ازش یه عکس به یاد موندنی لواشک به دست گرفته بودم بعد چون شبیه براد پیت نیفتاده بود پاکش کرد!!  عمرا دیگه عکس بذارم ازت!!

 

آگهی ... :

تذکر=> به دلیل مسائل امنیتی از نوشتن نام فامیلی معذوریم!!

 

    پسری هستم ۱۸ ساله، دانشجوی مترجمی زبان در دانشگاه چمران اهواز! خونه مون هم کیانپارسه! فقط موز می خوریم!!  بابام هم استاد دانشگاهه!! تازه مسئول ... دانشگاه هم هست!! به خاطر من هفته ای سه بار چلو گوشت می خوریم!!!  ...

 

خب دیگه فکر کنم بیوگرافی کامل بود!!

 

خب بچه ها، اینم از رویدادهای این هفته.

راستی این وبلاگ از این به بعد پنج شنبه ها up می شه. 

 

 C u lata!

نگارش در تاريخ هفدهم آبان 1386 توسط Mahta
سلام بچه ها

امروز دارم بر می گردم اهواز!

هم خوشحالم، هم ناراحت! خودتونم دیگه دلیلشو می دونین!

(دو طرفشو خوشحال گذاشتم که ...)  آره دیگه ...

الان تو این هیری ویری مامانم و خواهرم رفتن دکتر! آخه بهنوش سرما خورده!

مامان بزرگم واسه م یه عالمه خوراکی داده!! ساکم داره می ترکه!!  پسته، بادوم، بیسکویت، لواشک، ترشی هم داده حتا!!

راستی امیر از همین لواشکه می خوام واسه ت بیارما!!  (این در راستای این بود که امیر گفته بود از من زیاد بنویس تو وبلاگ!!)  ... بیخود ... چه معنی داره؟ ...

....

خب

see U lata!

تا اون موقع ...

 

نگارش در تاريخ شانزدهم آبان 1386 توسط Mahta

     دیروز صبح که بیدار شدم، تلویزیون رو روشن کردم. انقد خوشحال شدم که نگو!! آخه داشت کارتون رامکال رو می داد، همون که آلیس و استرلینگ توش بودن! خیلی باحال بود. من کارتون های اون موقع رو خیلی دوست دارم. الان کارتون ها بی معنی شدن. اون موقع کارتون ها خیلی جدی بودن!!! مثلاً مهاجران، خانواده دکتر ارنست، زنان کوچک و ... داستان دنباله دار داشتن و خیلی هیجان انگیز بودن! الان چی؟ همه ش از این کارتون تخیلی ها! واقعاً کارتون اون موقع یه دنیایی بود واسه خودش!! یادش به خیر!

 

خب بچه ها، امروز اومدم وبلاگ رو Up کنم که شما رو با یک سری از شخصیت هایی که از این به بعد توی این وبلاگ زیاد باهاشون سر و کار داریم آشنا کنم!!

معرفی می کنم:

1- خودم!! یعنی مهتا!!

4- پروانه: هم اتاقی م که خیلی شبیه خودمه!! (تو مایه های دو قلو!!) ---> از بروجرد

5- آرزو: روز اول که تو کلاس خودشو معرفی کرد انقد خوشحال شدم که نگو!!!  آخه از کرجه!!! دو سال از من بزرگ تره!!

و اما ... (هم کلاسی ها!!)

مونس: عشقولی من!! عزززیزززم، ...  مثل خودم اردیبهشتیه!! دختره ولی در عین حال bf عطیه هم هست!!  دارای قابلیت های زیادیه!! که به مرور زمان باهاش آشنا می شین!! ---> از اهواز

بیتا: غیر از لواشک چیز دیگه ای ندیدم بخوره!! رژیم داره!! ---> از اهواز

عطیه: روز اول مثل من ناراحت بود! می خواستیم بریم با هم انتقالی بگیریم (همون روز اول!!!!!) ولی الان فک کنم مث من بی خیالش شده!! ---> از تهران

بابک: خیلی مرموزه!! هیچی نمی گه!! این قابلیت رو داره که با هر وسیله ای به اینترنت وصل بشه!!!  و وقتی می ره مسافرت عکس سوغاتی ها رو بیاره!!! ---> از تهران

امیر حسین: با بابک دو قلو هستن!! از روز اول با هم دیده شدن!! هر چی بابک حرف نمی زنه، امیرحسین ...!!! روایت هست که می گن خیلی مایه دارن و از بین میوه ها فقط موز می خورن!!! (البته منم شنیدم، دقیقاً نمی دونم!!) ---> ساکن کیانپارس (این واسه تأکید رو قضیه بود!!!)

الهه و مریم: چهارشنبه ها با ساک میان سر کلاس که فرتی بعد از کلاس برن خونه شون!! ---> از دزفول!

سلحشور نیا و خاطین زاده: دو تا پسر!! یعنی دو تا آقای خیلی بزرگ!!

و بقیه رو هم کم کم باهاشون آشنا می شین!!

فعلا اینا رو داشته باشین!!

 

نگارش در تاريخ سیزدهم آبان 1386 توسط Mahta

 

    از اولش هم نمی خواستم امتحان عملی طراحی صنعتی رو بدم!!! این بهونه بود. می خواستم بیام کرج پیش مامانم اینا!! چون من مترجمی رو خیلی بیشتر دوست دارم!! اول که رفته بودم اهواز شاید سخت بود، دلم می خواست زودتر تهران قبول شم و برم. ولی الان عادت کردم. کلی دوست خوب و مهربون دارم. این چند روز هم که اومدم خونه کلی دلم براشون تنگ شده. دلم واسه اتاقم توی خوابگاه تنگ شده! مخصوصاً مارمولکم!!!:

از دیروز یه سرمایی خوردم که نگو. دیروز همه ش خوابیده بودم. هیچی درس نخوندم. چکااااااااار کنم؟؟؟

امروز رفتم تو انباری که خرسمو بیارم! می خوام با خودم ببرمش اهواز! آخه نوشین (هم اتاقیم) خرسشو اورده، منم حسودیم شد!!!

چقدر حال می ده آدم بعد از چند وقت بیاد خونه! مثل مهمونیه!! مامانم همه ش غذاهایی که دوست دارم درست می کنه!! دیروز لوبیا پلو درست کرد ولی من سرما خورده بودم نتونستم بخورم!!

از روزی که اومدم فقط دارم چیزامو جمع می کنم که با خودم ببرم!!! laptop هم هنوز در دست تعمیره!! هنوز خرسمو حموم نبردم!! CD هام رو باید از زیر تخت پیدا کنم!! تازه از همه بدتر CD مرد عنکبوتی 3 که نمی دونم چی روش ریخته که جلدش چسبیده بهش و جدا نمی شه!! هنوز واسه کنفرانس کلاس ادبیات مطلب آماده نکردم. می خوام در مورد صادق هدایت بگم! تازه 23 آبان هم امتحان میان ترم داریم!! اونم چی؟؟ ... گرامر!!

از روزی که اومدم مث این قحطی زده ها همه ش پای ماهواره م!! این خواننده جدیده، راستین رو خیلی دوست دارم:

گل من گوهر من ،کاش اينجا بودي
جان من جوهر من، کاش اينجا بودي

گل من گوهر من ،کاش اينجا بودي
جان من جوهر من، کاش اينجا بودي

اگر اينجا بودي ، خانه خاموش نبود

آينه حوصله داشت گل فراموش نبود

وزن قلبم سنگين ، غربت آهنگ نبود

ساعت ديواري خسته از زنگ نبود

گل من گوهر من ،کاش اينجا بودي
جان من جوهر من، کاش اينجا بودي

کاش اینجا بودی


با تو بودن اي کاش، تا ابد ممکن بود
لحظه هاي ديدار، تا ابد ساکن بود

اگر اينجا بودي، زندگي وسعت داشت

غزل ناگفته، به قلم رغبت داشت

گل من گوهر من، کاش اينجا بودي

جان من جوهر من، کاش اينجا بودي

کاش اینجا بودی

گمترین پیدایی،دوریو اینجایی

من که با تو هستم،تو چرا تنهایی

باهمه دوری ما،اینمه فاصله ها

همه جا سرشار از ،از هوایت اینجا

گل من گوهر من ،کاش اينجا بودي
جان من جوهر من، کاش اينجا بودي

کاش اینجا بودی

 

تا بعد ...

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ