تبليغاتX
º• Mahta •º
º• Mahta •º
My Friends & I
نگارش در تاريخ بیست و دوم مهر 1387 توسط Mahta
Hello

      من دیروز اومدم کرج! انقدر خوبه آدم بیاد خونه!!!

      ولی امروز رفته بودم بیرون یهو دیدم آجی بیتا زنگ زد گفت: "کجایی؟ من اومدم خوابگاه!!!!"  می بینین تو رو خدا شانس منو؟ اومدم اینجا که آجی بیتا رو ببینم اون رفته اهواز!!  ولی اشکال نداره چون اون زودتر از من میاد و اینجا می تونیم همدیگه رو ببینیم

راستی در اثر یه اتفاق ناگوار آپ قبلی پاک شد!!  اومدم این پست رو بذارم اشتباهی رفتم تو مطالب قبلی به جای آپ قبلی paste ش کردم!  بی خیال! حالا این آپ رو داشته باشین

...

     خب، اوندفعه که آپ کردم عجله داشتم وقت نشد درست و حسابی از اتفاقات اخیر بنویسم  

     این ترم ما با چند تا استاد جدید کلاس داریم (ما به بیشتر از دو استاد عادت نداریم آخه!!)  ترم اول فقط با بارودی و علیرضا داشتیم، ترم دو هم با علیرضا و خانم وحدت!! حالا این ترم چهار تا استاد داریم!

خانم دکتر وحدت: (استاد خواندن و درک مفاهیم) ملقب به رضایا!!  اون ترم هم باهاش داشتیم ولی من موندم چرا اون موقع متوجه شباهت شگفت انگیزش با رضایا نشده بودم!!! واقعاً خیلی شبیهه. این نکته رو من با تنی چند از مراجع ذیصلاح (!!) در میون گذاشتم و مورد تأیید قرار گرفت!!

این ترم هم از اون برگه های مسخره بهمون می ده که باید تو سه سوت بخونیمش بعد حساب کنیم ببینیم چند تا کلمه تو چند دقیقه خوندیم!! من بعد از گذشت سه ترم هنوز نفهمیدم این کار به چه درد می خوره!!  

دکتر موسوی نیا: (استاد نگارش پیشرفته و نمونه های نثر ساده) من اصولا هر کی رو می بینم سریع دنبال مشابهش می گردم!!!  این سنت خانوادگی ما هست که یه نفر رو به نفر دیگه ای تشبیه کنیم!!! و این کار برای عزت و احترام گذاشتن به طرف می باشد (حتا اگه طرف خوشش نیاد!!!)  به عنوان مثال یه بار یکی از دوستای داداشم (که از شانس بد ما کرد هم بود سبیل هم داشت دیگه قاعدتاً!!!) اومده بود خونمون. بعد مامان بزرگم بهش گفت شما شبیه یکی از دوستای من، خانم ... هستین!!!  از اون به بعد دیگه دوست داداشم نیومد خونمون!!!!

     حالا دکتر موسوی نیا هم باید به یه نفر تشبیه بشه! ولی خدایی شبیه پولاده، پولاد کیمیایی!! مخصوصا وقتی می خنده که دیگه مو نمی زنه باهاش!! واسه همینه من دوسش دارم!  با اینکه pronunciation اش زیاد خوب نیست ولی خوب درس می ده،در واقع تا الان تنها استاد ما هست که تیک نداره!!!  اون روز پیمان سر کلاس بهش گفت: your pronunciation is terrible!!!  این تنها وقتی بود که من از پیمان ناراحت شدم!  چون به هر حال هر چقدر هم تلفظ ش بد باشه بازم استاده و احترامش واجبه. یا می تونست یه جور دیگه اینو بگه نه اینقدر رک!!  به هر حال پیمانه دیگه نمی شه کاریش کرد!!!

     واسه دیدن عکس پیمان هم به وبلاگ بابک در قسمت پیوندها مراجعه کنین!

 

دکتر دارم: (استاد نمونه های شعر ساده) ایشون ما رو با زشتی ها و پلیدیهای جامعه آشنا می کنند!! البته به روش خودشون یعنی زور و کتک و ...!!! اصلا سر کلاسش که می شینین کلی نسبت به زندگی و آینده خودتون امیدوار می شین!! ... ولی من خدایی دوسش دارم چون خیلی چیزا می شه ازش یاد گرفت. به نظر من یه شورشی تمام عیاره!!!   اجرای artistic ش هم حرف نداره. سر کلاس وقتی درس می ده انگار داره روی صحنه نمایش راه می ره و دیالوگ می گه! من که خیلی تحت تأثیر جذبه ش قرار گرفتم!!  ولی واقعاً خدا رو شکر که استاد متون نثر ساده مون نشد و جاش با موسوی نیا عوض شد!!  همین یه کلاس برای بیداری کل جامعه بشریت کافیه!!!

ولی متاسفانه هنوز نفهمیدم شبیه کیه؟!

استاد امام: (استاد روش ترجمه) حرف نداره!!! کلی می خندیم سر کلاسش!! استاد باحالیه! ولی خب زیاد خوب درس نمی ده. ولی شخصیت جالبی داره!

     خب با اساتید ما آشنا شدین؟

     البته من انقلاب و تربیت بدنی هم دارم. کلاس انقلاب تا حالا نرفتم نمی دونم کی و کجاست؟؟!! تازه اون هفته فهمیدم که شنبه هاست!!  تربیت بدنی هم فعلا یه جلسه رفتیم. این دو هفته هم که اومدم خونه دو تا غیبت می خورم!  

     راستیییییییی اوندفعه تو کلاس تربیت بدنی مسابقه دو دادیم آرزو جونم اول شد!

th_running1.gif   th_running1.gifth_running1.gif      th_running1.gif            th_running1.gif     th_running1.gif                        th_running1.gif

منم فکر کنم پنجم شدم!! 

وقتی دویدم حالم بد شد، سرم گیج رفت!  بعد عمه فیروزه بهم شکلات داد خوب شدم 

***********************************************

      راستی اینجا جا داره که من از عطیه جونم (عروس گلم) بابت زحمتی که واسه بلیط کشید تشکر کنم.  که تولدش هم چند روز دیگه ست

این ماه تولد زیاد داریم: عطیه، عمه فیروزه، سحر جونم، داداش بهنامم و ... تولد همه شون مبارک!!

راستی ۱۷ مهر هم تولد نگین جونم بود که خیلی خوش گذشت!

***********************************************

     سوار قطار که شدم رفتم تو کوپه (ایندفعه بلیطم ویژه خواهران نبود) چشمتون روز بد نبینه!! اصلا افتاده بودم تو کوپه ویژه برداران!!!  سه تا آقا اونجا بودن من فقط خودم بودم!  بعد آقاهه مسئول قطار که اومد بلیطا رو نگاه کنه بهش گفتم می شه جای منو عوض کنین؟ بعد بلطیمو نگاه کرد گفت اشتباه اومدی! باید بری کوپه ی بغلی!  انقدر خوشحال شدم. آخه تو کوپه بغلی دو تا خانم مهربون با یه آقای مهربون بودن و من وقتی دیدمشوم گفتم کاشکی من با اینا تو یه کوپه باشم! آقاهه شبیه داریوش مهرجویی بود!  اصلاً خودش بود! ولی اسمش کمال بود!  بعد خودمونی شده بودن باهام بهم می گفتن مهتا! آقاهه هم همینطور!!  

     هیچکدومشون بلد نبودن با گوشی هاشون کار کنن!!  تا خود تهران کلاس آموزش کار با انواع گوشی ها رو داشتیم! ولی باهاشون خیلی خوش گذشت Flower

...

     راستییییییی!!! یه چیز وحشتناک تعریف کنم!  من یه بار تو اهواز گم شدم:

     ساعت ۵:۳۰ کلاسمون تموم شده بود می خواستم برگردم خوابگاه. همه ی اتوبوس هایی که توی ایستگاه نزدیک دانشگامون هستن از جلوی خوابگاهمون رد می شن (غیر از چند تاشون). مامانم زنگ زد داشتم باهاش حرف می زدم، یه اتوبوس اومد روش نوشته بود: شهرک ... منم به خیال اینکه می ره شهرک دانشگاه سوار شدم!! نگو می رفته شهرک رزمندگان!!!  وسطای راه احساس کردم که مسیر خیلی ناآشناست!!  از یکی پرسیدم این مگه شهرک دانشگاه نمی ره؟ گفت: نه شهرک رزمندگان!! گفتم: من می خوام برم گلستان کجا باید پیاده شم؟  .... حالا نگو کار از کار گذشته بود و دیگه راه برگشتی نبود!!  دختره گفت یه ایستگاه مونده به آخر پیاده می شی، باید از یه ریل راه آهن رد بشی اونجا ماشین هست!!

من --->  مااااماااااان!! از ریل رد بشم برم اونور؟؟؟!!!!!!! بعد پرسیدم: خب آخر آخرش کجاست؟ بعد یه دختره گفت آخرش یه بیابونه!!  هیچ ماشینی هم از اونجا رد نمی شه، خیلی هم خطرناکه، تا حالا چند نفر رو دزدیدن!!

دیگه اشکم داشت درمیومد! هوا هم تاریک شده بود!  خیلی موقعیت وحشتناکی بود! ... ولی یه دختره مثل فرشته ی نجات اومد و بهم گفت اینجا یه آژانس هست پیاده شو با آژانس برو خوابگاه! خلاصه پیاده شدم و با آژانس برگشتم!  ولی خیلی ترسیدم!  استرس فکر کردم دیگه هرگز نمی تونم برم خوابگاه! شب که خوابیدم کابوس دیدم!! ولی به قول نگین جونم خدا خیلی دوستم داشت!  ازش ممنونم!

حالا هر وقت اتوبوس شهرک رزمندگان رو می بینم از ترس می لرزم!! skull به مامانم نگفتم گم شدم ساکت

***********************************************

و اما ...  

.

.

.

آپ بعدی مربوط می شه به تولد این وبلاگ که یه سوپرایز براتون دارم!  منتظر باشین!

 

خب، اینم یه آپ طولانی جبران این مدت که نبودم!

     البته مطمئنم که خیلی چیزا رو تعریف نکردم ولی خب تا اونجا که یادم بود نوشتم! بقیه ش هم اگه یادم اومد بعداً در قسمت کامنتها تعریف می کنم!   فعلا دیگه چیز خاصی یادم نمیاد!!

۱۰ آبان بر می گردم! دلم واسه تون تنگ می شه inlove2.gif

نگارش در تاريخ ششم مهر 1387 توسط Mahta
جدید:

امروز حال همسترم خوب نبود یکی شون. بی حال بود! هر چی هم بهش غذا می دادم نمی خورد!

نمی دونم چشه؟

بعد اومدم به دختر عمه م می گم. دو ساعت با آه و ناله، بعد دختر عمه م در کمال خونسردی از من می پرسه عمرشون چقدره؟؟؟؟؟ خنثی

بعد می گه: یه وقت حامله نیست؟

من --->  اینا هر دو تاشون دخترن!!!!

دختر عمه: خب گفتم شاید شیطونی کرده رفته طبقه بالا!!

من:آخ همستر طبقه بالاییمون صد سال پیش مرد!!

 

حالا چکار کنم!!!؟؟؟  اگه حالش خوب نشه چی؟

دعا کنین واسه ش!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

می دونین بدترین چیز در دنیا چیه؟ ... اینکه ساعت ۴ صبح خوابیده باشی و ساعت ۸ صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شی و هر چی منتظر شی ببینی کسی خونه نیست و مجبور شی خودت پاشی گوشی رو برداری

اون وقت کی پشت خطه؟؟؟ دخترخاله ی پسرعموی مامانت که هر صد سال یه بار زنگ می زنه!!alt

خب .. بی خیالش

این آخرین آپ وبلاگه فعلاً. چون نمی دونم دیگه کی آپ کنم. البته توی خوابگاهمون کافی نت هست ولی خب ۴ تا کامپیوتر داره که ۲ تاش همیشه ویندوز روش نصب نیست و اون ۲ تای دیگه هم ۶۸ نفر قبل از تو نوبت گرفتن!!!  ولی خب حالا یه کارش می کنم! نگران نباشین دوست جونامممممم

شما: ما اصلا نگران نیستیم!

...

دیگه دلم تنگ شده! چهار شنبه میام!

دلم برای دوستای اینجام تنگ می شه اندفعه!

نازنین، گلی، مهرنوش ...

تازه گلی قراره منو ببره سر کلاس ریاضی شون!! چون معلم ریاضی شون قراره با من دوست شه!!  مگه نه؟؟

...

وای از دست این سریالای ماه رمضون!! از ساعت ۶:۳۰ ---->  تا ساعت ۱۲!!

دیشب بابام قاطی کرده بود وسط سریال حضرت یوسف می گفت: داداشی کجاس پس؟؟؟

بابا ...  چند روز پیش بابام می گفت وسایلتو جمع کردی گذاشتی اونجا گوشه ی اتاق آدم دلش می گیره! افسوس

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خب بچه ها، دوستای گلم امیدوارم تابستون بهتون خوش گذشته باشه و امیدوارم توی این سال جدید همه موفق باشین (مخصوصاً مهرنوش باید قول بده که بخوابه شبها وگرنه می گم عمو آرش دعواش کنه!!) ابرو

ــــــــــــــــــــــــــــ

خب من دیگه رفتم

البته زیاد جدی نگیرید چون ما این ترم فقط تا دوشنبه کلاس داریم و بقیه هفته حالشو می بریم!!  من و عطی تصمیم گرفتیم هی بیایم!!

دوستون دارممممممممممم بغل

تا آپ بعدی ... Hello

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ