چه خبرا؟ خوش می گذره؟ به من که خیلی خوش می گذره!! دیگه نمی خوام بیاممم!!![]()
جمعه جاتون خالی رفته بودیم تور برف بازی!! خیلی حال داد!
صبح ساعت ۷ پاشدیم رفتیم اونجا که همه قرار بود جمع بشیم.
حدود ۷۰ نفر بودیم!! ما و دوستامون همه تو یه اتوبوس بودیم. قرار بود صبحونه رو توچال بخوریم، تا اونجا همه ش بازی کردیم. چی بازی؟ پانتومیم بازی!!! ![]()
اینجا می خوام به شرح این بازی بپردازم. البته بعید می دونم کسی بلد نباشه!! ![]()
این بازی بسیار پیچیده ست!
افراد حاضر به دو گروه تقسیم می شن!! بعد یک گروه یه کلمه رو در نظر می گیره و در گوش یکی از افراد گروه مقابل می گه!! اون فرد (مال گروه مقابل) باید اون کلمه رو برای افراد گروه خودش با پانتومیم بازی کنه (اصلاً نباید حرف بزنه!)
و افراد گروهش باید حدس بزنن که اون کلمه چیه!!! اولش می تونین از کلمات ساده شروع کنین!! بعد که مثل ما حرفه ای شدین می تونین کلماتی مثل: قسطنطنیه، شاسکول، دیجیتال، رادیکال، باکتری و ... رو برای گروه مقابل در نظر بگیرین و بیچاره شون کنین!!!!
هر چی کلمه سخت تر باشه بیشتر حال می ده!!! ![]()
خب داشتم می گفتم. رفتیم صبحونه خوردیم و خیلی هم چسبید تو اون سرما! اصولاً صبحونه بیرون خیلی بیشتر مزه می ده، مخصوصاً وقتی همه دور هم هستیم! ![]()
اونجا از کنار آب یه کمی چوب و سنگ و اینا جمع کردیم واسه پروژه ی عظیمی که در پیش داشتیم! آها یادم رفت بگم. اصل ماجرا اصلاً مسابقه ی آدم برفی بود. به ۷ گروه ۱۰ نفره تقسیم شده بودیم و قرار بود هر گروه یه آدم برفی درست کنه! ![]()
ولی ما نقشه ی شومی در سر داشتیم!!
(حالا بقیه شو بخونین متوجه می شین!!)
از راه چالوس به سمت دیزین راه افتادیم. خیلی زود رسیدیم. توی راه زیاد برف نیومده بود و وقتی به اونجا رسیدیم خیلی تعجب کردیم. آخه خیلی برف اومده بود و تا زانو (و بیشتر) می رفتیم توی برف. گوشی منم افتاد توی برف ها و مامانم هم همون موقع داشت زنگ می زد!!!
لوکیشن مسابقه زمین ورزشی جلوی هتل گاجره بود (اولش همه ی برفا خیلی صاف و تمیز بود ولی در عرض دو دقیقه ما کل اون منطقه رو کن فیکون کردیم!!!)
همون طور که گفتم پروژه ی ما خیلی عظیم بود و هیچ کس نمی دونست ما قراره چه شاهکار هنری خلق کنیم!!!
بنابراین دنبال یک محل مناسب و دور از هیاهو برای انجام کار گشتیم و بالاخره پیدا کردیم. خیلی سریع دست به کار شدیم. زمان مسابقه دو ساعت بود. برف ها خیلی پودری بود و ما کاملاً نا امید شده بودیم. به همدیگه می گفتیم یعنی می تونیم بسازیم؟ ولی امیدمون رو از دست ندادیم و شروع کردیم! چند نفرمون برف جمع می کردن و چند نفر هم کپه می کردیم! یک ساعت از زمان مسابقه گذشته بود و ما همچنان داشتیم کپه می کردیم!!
یه نگاهی به اطرافمون انداختیم و دیدیم آدم برفی بقیه گروه ها دیگه تقریباً کامل شده بود و ما همچنان داشتیم کپه می کردیم!!!!
خب آخه پروژه ی ما خیلی عظیم بود!!!
بالاخره داشتیم به اون طرح مورد نظرمون کم کم نزدیک می شدیم. گروه ما واقعاً فعال بودن و همه کار می کردن. توی بعضی از گروه ها فقط دو سه نفر کار می کردن و بقیه راه می رفتن!!
بالاخره در دقایق پایانی موفق شدیم کار رو به اتمام برسونیم و نماینده خودمون رو بفرستیم. به هر نماینده یه برگه دادن که به آدم برفی های ساخته شده (غیر از مال گروه خودش) از ۰ تا ۳ امتیاز بده و گفتند که موقع ناهار نتایج رو اعلام می کنیم!! ![]()
انقدر گرسنه مون بود که نگوووو!! رفتیم تو رستوران و نشسته بودیم که اون خانومه لیدر تور اومد و می خواست نتایج رو اعلام کنه!!
بله دوستان!! گروه ما اول شدددددددددد!!
هورااااااااااااااا
(البته ما یک عده انسان امیدوار هستیم و همه مون از اول مطمئن بودیم که ما اولیم!!!) ![]()
و حالا عکس پروژه ی عظیم مون رو واسه تون می ذارم:
(روی عکس ها کلیک کنین تا بزرگ بشه!) ![]()
این هم عکسهایی از بقیه ی آدم برفی ها:
از بقیه هم نتونستم عکس بگیرم چون بر اثر پرتاب گلوله برفی خراب شده بودن!! ![]()
![]()
نه، خدایی حق ما نبود اول بشیم؟؟
![]()
نهار که خوردیم راه افتادیم به سمت تهران. توی راه یه عالمه خوراکی خوردیم. هنوز یه ساعت از نهار نگذشته بود که اتوبوس دوباره یه جایی نگه داشت برای عصرونه!! بابا بی خیاااااااال
دیگه جا نداریم. تور خوراکی بود به جای تور دیزین!!! دم به دیقه یه جایی نگه می داشت می خوردیم!!! ![]()
جالب اینجا بود که ما هم کم نمی اوردیم و می خوردیم!!!! ![]()
آها راستی جایزه بهمون ساک ورزشی دادن! ![]()
![]()
خلاصه ساعت ۷ و اینا بود که رسیدیم خونه! ![]()
جای همه تون خالی. همه ش به فکر شما دوستای گلم بودم و دوست داشتم شما هم اونجا بودین! ![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ولی دیشب سریال یوزارسیو خیلی غم انگیزناک بود
الهی بمیرم واسه زلیخا ![]()
![]()
....
دیگه آخر این هفته هم باید دوباره برگردم!
دوباره درس و دانشگاه و خوابگاه!
فقط دلم واسه دوستام تنگ شده وگرنه اصلاً دوست ندارم برم! ![]()
خب دیگه ...
تموم شد! ![]()
می بینمتون! ![]()
خوبین؟ آره حتماً با این نمره هایی که بهمون دادن باید هم حالمون خوب باشه!!! ![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای امروز یکی از ترجمه های خودم رو می خوام براتون بذارم.
شعری از تیم برتون (کارگردان کارتون عروس مرده) که من شعرهاش رو خیلی دوست دارم. ![]()







متن انگلیسی شعر در ادامه مطلب
امیدوارم خوشتون اومده باشه. نظرتون رو هم حتماً بگین ![]()
در آینده باز هم ترجمه های دیگه ای از شعرهای تیم برتون می ذارم ...
تا بعد ...
ادامه مطلب...
با هزار امید و آرزو اومدم، قرار بود فردا برم نمایشگاه حامد بهداد، ولی نگاه کنین:

چی بگم؟ تا وقتی یه عده بچه فسقلی جو زده پا می شن می رن اونجا آبروریزی می کنن وضعمون همینه! باعث تأسفه! ![]()
با این حال چند تا عکس می ذارم از این نمایشگاه:
برای دیدن بقیه ی عکس ها اینجا کلیک کنید!
بله دیگه! یه عده جوجه راه میفتن می رن اونجا ... همین باعث می شه که آدم های ظاهربینی مثل آقای بهمنی دچار سوء تفاهم بشن که من هم قراره برم اونجا امضا بگیرم و ...!!
(اینکه دور و بر تو پره از این جور دخترا دلیل نمی شه همه رو یه جور ببینی!) البته حق داری، آدمو وقتی از کار بیکار می کنن عقده ای می شه دیگه! ![]()
متأسفم برای امثال اینها و البته برای تو!
در ضمن باید بگم با اظهار فضل هایی که کردی نه تنها ارزش خودتو پایین آوردی، که باعث شدی من انگیزه ی بیشتری برای رسیدن به اون چیزی که می خوام به دست بیارم! (هر چند نظر تو اصلاً مهم نبود عزیزم!!)
این بار تو بشین تماشا کن! JUST WAIT AND SEE!
من خواننده ها و هنرپیشه های زیادی رو دوست دارم، هنرمندای زیادی رو دوست دارم ولی برای من اینها فقط خواننده و هنرپیشه هستن نه بیشتر! قرار نیست باهاشون دوست بشم یا ازدواج کنم یا ... اینکه بعضی ها انقدر کوته فکر هستن که نمی تونن فرق اینا رو تشخیص بدن مشکل خودشونه!

بگذریم دوستان ...
حتماً قسمت نبوده که برم!
خب، بالاخره امتحانا هم تموم شد و همه رفتن سر خونه زندگیشون! 
من که از امتحانا راضی بودم و به نظرم غیر از امتحان "خواندن" بقیه سوالا نسبتاً خوب بود! (البته اگه استادا آبله مرغون نگیرن و درست تصحیح کنن!!) ![]()
وای چقدر واسه امتحان آخری (شعر ساده) بیدار موندیم!! (مخصوصاً من!!!)
قرار بود بیدار بمونیم من اول همه رفتم رو تخت آرزو گرفتم خوابیدم!!!
اینم جزوه ی شعرم که واقعاً نشون می ده عمق فاجعه رو:

دیروز تو قطار با میترا تو یه کوپه بودیم. من واقعاً از خدای مهربون متشکرم که نمی ذاره من تو قطار تنها بمونم و هر دفعه یکی از همکلاسی های عزیزم رو می فرسته پیشم!! 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی رسیدم کرج یه برف قشنگی داشت میومد!
وای تازه آجی بیتا هم فردا می ره آمریکا منم نشد ببینمش

بیخود نیست اسم این آپ رو گذاشتم غم انگیزناک ۲!! ![]()
ولی حالا می خوام یه خرده از این حال و هوا درش بیارم
چون ...
۷ بهمن، یعنی دوشنبه، یعنی دو روز دیگه، یعنی ۴۸ ساعت دیگه ... و یعنی ... به هر واحد زمانی که دوست دارین تقسیم کنین خودتون!!!
۷ بهمن تولد عشقمه! شادمهر جونم! ![]()
روز خیلی بزرگیه! چون شادمهر برای همسن و سالهای من یه خواننده ی بزرگه!
چه وقتی که اینجا بود و چه الان که رفته، همیشه طرفدارش بودم! ترانه هاش برای نسل ما خاطره انگیزه!

چه وقتی که اینجا بود و چه الان که رفته، خیلیا چشم نداشتن موفقیتشو ببینن. الان هم که حسوداش در موردش شایعه های مختلف می سازن. ولی طرفدارای شادمهر همیشه پشتش هستن و اجازه نمی دن هر بی سر و پایی که بویی از هنر نبرده بیاد و این حرفا رو بزنه ![]()
تولدش رو به تمام طرفداراش تبریک می گم! ![]()
چقدر خوبه که همیشه توی این وبلاگ تولد داریم. همیشه شاد باشین!
خب اینم از آپ غم انگیزناک من که به خوبی و خوشی تمومش کردم!
به زودی منتظر خبرهای خوبی باشید ...
تا بعد ... ![]()











