جدید
به این وسیله این وبلاگ هم حمایت خودش رو از جناب آقای مهندس میرحسین موسوی اعلام می دارد! 
ما هم فعلاً سبز شدیم! ![]()
در نظرسنجی کوچولوی این وبلاگ (گوشه ی وبلاگ) هم برای انتخاب رئیس جمهور آینده شرکت کنین! 

***********************************************
نمایشگاه سه گوش در گذر تاریخ
این عکس ها رو هم بابک زحمت کشید و فرستاد ![]()
محمدرضا شاه پهلوی در دانشکده ادبیات
این هم کیک تولدم، البته جنازه اش! ![]()
![]()
دیروز تولد مامان بزرگم بووووووووووووووووودددد، قربونش برممممممممم ![]()
![]()
![]()
امروز هم تولد نوشین جون ![]()
![]()

تولد تولد تولدت مبارک، مبارک مبارک تولدت مبارک!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جمعه میام! ![]()
ما دیروز رفتیم شمال امروز برگشتیم! (یه موقع فکر نکنین من امتحان دارم هااااااااااا) ![]()
اول من نمی خواستم برم، مثلاً می خواستم بمونم خونه درس بخونم!! ولی طاقت نیوردم!!! ![]()
ساعت ۶ صبح راه افتادیم ۲ ظهر رسیدیم انزلی. هوا انقدر خوب بود که نگوووووووووو ... ![]()
وقتی دم ویلا رسیدیم تا ماشینا رو پارک کردن، ما به طور ناخودآگاه رفتیم به سمت دریا!!!! بابام می گفت: مثل بچه لاک پشت ها!!!
واقعاً!!!
عصری رفتیم لب دریا آب بازییییییییییییییی بعدش قرار شد قایق موتوری سوار شیم ![]()
مگه مامانم می ذااااشت؟؟ می گفت: به خدا اگه بری!!
ولی من رفتم!! (حالا خودمم می ترسیدمااا ولی خیلی حال می ده خب!!) من و دختر عمه م از اولش جیغ زدیم تا وقتی برگشتیم!!
یکی نیست بگه آخه مجبورین؟؟!!! بیچاره آقاهه جرأت نمی کرد موتورشو روشن کنه!!
ولی خیلی حال داد!! رفتیم تا وسط دریا. بعد آقاهه ویراژ می داد ما مرده بودیم از ترس!!
وقتی برگشتیم مامانم روشو کرده بود اون ور! عمه م می گفت: مامانت روشو کرده اون طرف هی از من می پرسه نیومدن؟؟ ![]()
امروز صبح هم رفتیم ماسوله. خیلی خوش گذشت
تا حالا نرفته بودیم. خیلی خوشگل بود. هوا هم خیلی سرد بود. رفتیم بالای بالا، همه ش مه بود هیچی نمی دیدیم!
متأسفانه به دلیل نقص فنی نتونستم عکسا رو بریزم رو کامپیوتر، آخه موقع برگشتن، سر یکی از پیچ ها گوشیم شوت شد زیر پای بابام!!
توی آپ بعدی عکس می ذارم.
حالا فعلاً اینو داشته باشین:

خلاصه اینم از مسافرت ما در ایام امتحانات! تازه از فردا می خوام شروع کنم درس بخونم!! ![]()
یکی از کتابامو برده بودم که عذاب وجدان نگیرم ![]()
ولی جای همه تون خالی بود، اونجا همه ش یادتون بودم که توی الان توی هوای گرم اهواز چکار می کنین
من به جای همه تون نفس کشیدم ![]()
![]()
خب دیگه بریم بخوابیم که فردا باید درس بخونیم ![]()
شب به خیر ... ![]()

وااااااااااااااااای چند وقته آپ نکردممممم؟؟!! 
چطووووووریییییییییین؟
دلم واسه تون تنگ شده بوووووووووووود ![]()
من دیروز اومدم خونه مون!
انقدر آپ نکردم یادم رفته چه جوری آپ می کنن!!
تازه انقدر اتفاقا افتاده که نمی دونم از کدومش بنویسم!! 
تنها اتفاقی که یادم میاد اینه که یه بار بعد از کلاس دکتر دارم من و فروغ و الهه و مریم رو رسوند خوابگاه!!!
انقد باحال بود که نگوو!! من نشسته بودم رو فروغ، الهه هم نشسته بود رو مریم!!!
ولی خب فرصت غنیمتی بود و هر جور شده باید می نشستیم،به هر حال ماشین استاد بود و از این فرصت ها کم گیر میاد!!
انقد پز دادیم که نگوو!! 
آها یه چیز دیگه هم یادم اومد!! تولدم بود!!
با دوستام رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت! 
رفتیم یه سفره خونه ای، اول از همه من و سودابه رسیدیم (آخه قبلش رفته بودیم بیرون)، تو سفره خونه هه یه مشت سیبیلو نشسته بود انقد ترسیدیم که نگو!! ![]()
![]()
از همه ی دوستای عزیزم هم که تولدم رو تبریک گفته بودن ممنونم! 




حالا همگی بیان وسط وسط
ببینم جسد مسد دخترا رو
بکنین قفل درا رو
بیارش اون دختر خاله تو ...



نه الان تو مود مهدی مدرسم:
امشب دوباره دستاتو می خوام
نگو نگو نمی شه، من تو رو می خوام
اگه بگی نه، قلبم می گیره دلم می ریزه
(یاد نوشین افتادم!)
خب دیگه فعلاً چیزی یادم نمیاد! آخه باید برم درس بخونم (همینطور شما)
پس زیاد وقتتون رو نمی گیرم. هر وقت تونستم میام آپ می کنم. 
راستی توی دانشکده مون نمایشگاه سه گوش در گذر تاریخ گذاشته بودن که بعداً عکساش رو واستون می ذارم.
تا بعد ... ![]()



