تبليغاتX
º• Mahta •º
º• Mahta •º
My Friends & I
نگارش در تاريخ بیست و هشتم تیر 1388 توسط Mahta

کپی برداری از نوشته های این وبلاگ بدون اجازه ی نویسنده ممنوع می باشد!

جدید:

متن انگلیسی شعر رو گذاشتم توی ادامه مطلب برای اون دسته از دوستانی که درخواست کرده بودن!

سلام بچه ها!

امروز هم یکی دیگه از شعرهای تیم برتون رو واسه تون ترجمه کردم. امیدوارم خوشتون بیاد!

در ضمن دوستانی که می خوان از این نوشته توی وبلاگشون یا هر جای دیگه استفاده کنن به نکته ای که بالا نوشتم توجه کنن! ممنون  

پسر روبوتی

آقا و خانم اسمیت

بودند خیلی خوب و خوش

یه زن و شوهر خوب

خوشحال و شاد و سرخوش

یه روز آقای اسمیت

یه خبر خوبی شنید

که از خوشحالی پرید هوا

خانم اسمیت داشت می شد مامان

که یعنی خودش هم می شد بابا

اما یه چیزی این وسط

شادیشون رو به هم زد

اونم چه به هم زدنی

آخه اون بچه آدمیزاد نبود

بودش یه آدم آهنی!

 

نبود مامانی و دوست داشتنی

به جای پوست روی بدن

داشت یه لایه نازک چدن!

کارش خوابیدن بود و زل زدن

معلوم نبود که مرده ست

یا که جون داره تو بدن!

 

فقط یه بار و یه بار

زنده بودنش شد ثابت

وقتی زدنش به برق

با یه عدد سیم رابط!

آقای اسمیت داد زد سر دکتره:

"ای وای چکار کردی با این پسره؟

این که گوشت و خون نداره؟

آلومینیومیه بیچاره!

 

دکتره گفت با لحنی تلخ:

"چیزی که می خوام بگم

شاید باشه خیلی سخت

ولی خب شما نیستی

بابای این بچه بدبخت

تازه هنوز مونده یه قضیه ی پر دردسر

این بچه معلوم نیست دختره یا پسر!

ولی تنها چیزی که می رسه به نظرمون

اینه که یه ماکروفره پدر اون!

زندگی خوب و خوش اسمیت ها

نشده بود پر رنج و غم تا حالا

اما حالا خانم اسمیت

بدش میومد از شوهرش

آقای اسمیت هم مدام

زنش رو می کرد سرزنش

نمی تونست ببخشه زنش رو

آخه قضیه خیلی بیریخته!

فک کن آدم بفهمه زنش

با یه ماکروفر رو هم ریخته!

و پسر روبوتی بیچاره

بزرگ و بزرگتر می شد هر ساله

 

افتاده بود یه گوشه و اغلب

اشتباه می گرفتنش با سطل زباله!

 

تیم برتون

 متن انگلیسی رو در ادامه ی مطلب بخونین!

خوشحال می شم نظرتون رو بدونم!


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ بیست و چهارم تیر 1388 توسط Mahta
نکته مهم برای برخی بازدید کنندگان وبلاگ: این وبلاگ شخصیه و من خاطراتم رو توش می نویسم و برای سرگرمی و ارتباط با دوستانم درستش کردم  اگه علاقه ای به خوندنش ندارین راه خروجی از اون طرفه!  در رو هم پشت سرت ببند لطفاً  مرسی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب، حالا سلام دوستای گلم، خوبین؟ چه خبرا؟

چند روز پیش دختردایی جونم اومد خونمون  عصری هم رفتیم مهستان کلی خوش گذشت

 امروز دوست مامانم اومده بود خونمون. عصری داشت فیلم خواهران غریب رو می داد، نشسته بود جفت من حرف می زد  اصلاً نذاشت ببینم!  آخه من خیلی این فیلمو دوست دارم، خاطرات دوران کودکی و این حرفا ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی این آهنگ که روی وبلاگ گذاشتم چطوره؟ من که عاشقشم

قالب وبلاگ هم دوباره همون قبلیه رو گذاشتم! تا یه موقع که وقت کردم یه قالب اختصاصی واسه ش درست کنم!

الان که خیلی سرم شلوغه!  دارم روی یه پروژه ی عظیم کار می کنم که بعداً که به نتیجه رسید بهتون خبر می دم (توی یکی پست های قبلی هم البته یه چیزایی راجه بهش گفته بودم)

وااااااااااای یعنی می شه؟؟  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز بالاخره موفق شدم کانال صدای آمریکا رو پیدا کنم!!  (عجب کار شگفت انگیزی انجام دادم نه؟؟ من خیلی نابغه ام!!!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من می خوام برم نماز جمعه نمی ذارن!

هی به مامانم می گم فردا بریم نماز جمعه می گه نه!!!!!  بابا من می خوام برم نماز جمعه چکار کنم؟؟!!!!

مامانم هی می گه: "این مردم هیچ کاری نمی کنن، باید همه بریزن تو خیابون! هی هر کی می شینه تو خونه می گه حالا چه فایده؟!!"

بعد وقتش که می رسه می گه نه  می گه از تلویزیون نگا می کنیم!

من می خوام برم نماز جمعه!  (فک کن همون شکلی که رفتم حرم تو قم!!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه ی پروفابل هام رو در هر جایی که عضو بودم بستم! حوصله نداشتم! وقت هم ندارم  مزاحم هم زیاد داشتم!

۳۶۰ هم که اصلاً خودش بسته شد!

من امروز، از همینجا، از پشت همین تریبون اعلام می کنم که: "من در هیچ سایتی پروفایل ندارم (غیر از

facebookکه یه هفته در میون باز می شه!!) و اگه پروفایلی دیدین تقلبیه و از اسم من استفاده کردن!!  تنها راه ارتباط با شما دوستان و هواداران (!!!) عزیز فقط و فقط همین وبلاگ هست!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام تبریک:

مریم جون، پارتنر عزیزم، افتتاح وبلاگت را تبریک می گویم! به امید موفقیت روز افزون تو!!

این هم آدرس وبلاگ مریم جون

 Keep Smiling 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب در آخر هم یه شعر زیبا تقدیم می کنم به همه شما دوستای گلم

The Miracle Of Friendship

There is a miracle called Friendship
that dwells within the heart
and you don't know how it happens
or when it even starts.

But the happiness it brings you
always gives a special lift
and you realize that Friendship
is God's most precious gift.

- Jean Kyler McManus -

تقدیم به دوستای گلم

 

نگارش در تاريخ هفدهم تیر 1388 توسط Mahta
سلوم سلوم! Flower

چطورین دوستای گلم؟ خوبین؟ خوش می گذره؟

ما رفته بودیم مسافرت!  

     ظهر دوشنبه راه افتادیم به طرف قم. وقتی رسیدیم رفتیم سر خاک مامان بزرگ و بابابزرگم بعدش می خواستیم حرکت کنیم به سمت کاشان ولی هوا دیگه تاریک شده بود، پس تصمیم گرفتیم همونجا تو قم بمونیم!  ۶ ساعت گشتیم دنبال هتل تا بالاخره یافتیم!

     فردا صبحش پا شدیم اول رفتیم حرم حضرت معصومه (ع). من یاد همه ی شما دوستای گلم بودم و واسه همه تون دعا کردم حرم که رفته بودیم باید چادر سرمون می کردیم ولی من بلد نبودم!!  تازه کوله پشتیم هم روی کولم بود. مامانم گفت چادر رو روی همون بپوش. مثل لاک پشت شده بودم!!!  تازه چادره هی می افتاد، خیلی سخت بود.

     خلاصه راه افتادیم به طرف ابیانه. فکر کردیم به کاشان نزدیکه ولی هی می رفتیم نمی رسیدیم!  بالاخره رسیدیم!  ابیانه خیلی خوشگل بود.

     توضیح: ابیانه یه روستای قدیمی توی کاشانه که می گن ۳۰۰۰ سال قدمت تاریخی داره و زبان مردمش هم پهلویه. البته تعداد خیلی کمی آدم توش زندگی می کنن همه هم پیرزن هستند!

     تازه با خواهرم رفتیم لباس محلی پوشیدیم عکس گرفتیم  انقدر خوشگل بود!

یه الاغ خیلی خوشگل هم اونجا بود که کلی باهاش عکس گرفتیم!

اینم عکس الاغه (برای دیدن در اندازه ی واقعی روی عکس کلیک کنید)

     دیگه نزدیکای ظهر برگشتیم. تصمیم گرفتیم بریم قم نهار بخوریم چون مامانم شنیده بود که توی قم یه کبابی معروف هست که خیلی غذاش خوشمزه ست. شاد و خندان به سمت قم راه افتادیم تا اینکه رسیدیم. حالا در به در دنبال کبابی. حالا نه می دونستیم اسمش چیه نه آدرسش نه هیچی!  تا ساعت ۵ گشتیم آخرش هم پیدا نکردیم  رفتیم پیتزا فروشی!

 بعد از نهار هم به سمت تهران راه افتادیم!

این بود سفرنامه ی ما

 

نگارش در تاريخ نهم تیر 1388 توسط Mahta
امشب رفتیم فیلم درباره ی الی ...

بهتون پیشنهاد می کنم که حتماً برید سینما ببینینش! فوق العاده اس!

از این فیلما کم ساخته می شه!  از دستش ندین

*************************************

سلاااااام

تابستون!! تابستون!!  هوراااااااااا

دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم

خوشحال از اینکه تو بهترین  سه ماه سالیم

تنها مشکل اینه که تحت فشار کاریم

همه چی عالیه ولی اگه بذاره پاییز!

 

چطورین دوستای گلم؟ ببخشید اگه پست قبلیم یه خرده غم انگیزناک بود (دست خودم نبود!!)  می دونین که ...

خب امیدوارم که همه تون امتحانات رو به خوبی پشت سر گذاشته باشین و اونهایی هم که کنکور دادن امیدوارم که اون رشته ای که دوست دارن قبول شن!

من که دیروز سودابه زنگ زد نمره هامو گفت فککککککککم افتاددددددد!!  اصلاً باورم نمی شد!! همه نمره هام ۱۷ - ۱۸ شدهههههههههه  نگارش فارسی بود که توی پست قبلی گفتم خیلی سخت بود، ۵/۱۸ شدم!!!!  فکر کنم سودابه نمره های یکی دیگه رو دیده به جای من!!

آخ جووووووووووووووون دختر دایی جونم از سوئد برگشته! یه ساله ندیدمش!  فردا داره میاد خونمون!

تابستون خوش می گذره؟؟!!  خستگی امتحانا در اومده؟!! من که اصلاً خسته نشده بودم! (چون درس نخوندم!!)  فروغ منو می برد اتاقشون که اغفالم کنه با هم درس بخونیم!! تا ۴ صبح بیدار می موندیم فال قهوه می گرفتم براش!!!  هر کاری می کردیم جز درس خوندن!!

من دارم دوباره اسپانیولی می خونم! وسطش وقفه افتاد یه خرده یادم رفته!  

می گم هر کی رفت دانشکده نمره های من رو هم نگاه کنه!   مرسی!

خب دوست جونی ها، فعلاً حرف دیگه ای ندارم!

امیدوارم تابستون بهتون خوش بگذره و اول مهر هر چه دیرتر بیاد!!!

 نظر یادتون نره!

 

نگارش در تاريخ پنجم تیر 1388 توسط Mahta
سلام

حیف که این بار با تموم شدن امتحانا دیگه خوشحال نیستیم! حیف که این تابستون مثل تابستونای قبل نیست! ولی اومدم بنویسم که یه خرده جو عوض شه!

راستی دوستان عزیز که مشکل فیلترینگ دارن می تونن از این روش استفاده کنن، دیگه نیازی به استفاده از فیلترشکن نیست. من استفاده کردم جواب داد:

در اینترنت اکسپلورر کلیدهای alt+t را گرفته و از منوی tools باز شده، گزینه آخر یعنی internet options را انتخاب کنید. سپس به تب Connections بروید. در صورتی که از اینترنت dial-up استفاده می کنید و یا با یک connection به اینترنت متصل می شوید، روی نام connection خود کلیک کرده و دکمه settings را بزنید. در صفحه باز شده، گزینه Use a proxy… را انتخاب کرده و در قسمت آدرس این شماره را کپی کنید: 148.233.239.24 در قسمت port هم بنویسید 80. حالا همه پنجره ها را ok کنید تا بسته شوند. اینترنت اکسپلورر را ببندبد و باز کنید تا فیلتر شکسته شود. در صورتی که از ADSL به صورت شبکه (بدون کانکشن) استفاده می کنید، این تنظیمات را باید به جای کانکشن در LAN settings انجام دهید که در همان قسمت Connection قرار دارد.

برای Firefox:
برای وارد کردن تنظیمات در منوی Tools، گزینه Options را انتخاب کرده و به قسمت Advanced بروید. سپس در قسمت Network دکمه Settings را کلیک کنید و پس از انتخاب Manual proxy configuration، همان شماره ها را در قسمت HTTP Proxy و Port وارد کنید.

امیدوارم واسه شما هم کار کنه. مخصوصاً دوست خوبم بنیامین که می خواست از اخبار باخبر بشه!

و اما خاطرات این چند روز:

۱۷ خرداد ۸۸ - امتحان تفسیر موضوعی قرآن

      امروز تازه رسیدم اهواز. همه ی کتاب تفسیر رو توی قطار خوندم!   با فروغ و سودابه هماهنگ کرده بودیم که سر جلسه تقلب کنیم، غافل از اینکه سوال ها با همدیگه فرق می کرد!! (البته توی امتحان میان ترم تجربه شو داشتیم واسه همین خودمون رو آماده کرده بودیم) خلاصه تیرمون به سنگ خورد ولی امتحانش سخت نبود!

 

۱۹ خرداد ۸۸ - امتحان زبان شناسی

     امتحان به خوبی و خوشی برگزار شد. اتفاق خاصی نیفتاد!

 

۲۱ خرداد ۸۸ - امتحان ترجمه متون ساده

     استاد صالخ قبلاً گفته بود کدوم متن رو میاره، همون رو هم اورد!!

 

۲۲ خرداد ۸۸ - امتحان ... انتخابات

     صبح زود پاشدیم با نوشین رفتیم رأی بدیم! هنوز در رو باز نکرده بودن!! (نه دیگه اینو الکی گفتم) اون صندوقه که ما توش رأی دادیم فکر کنم از اون قلابیا بود!

 

۲۳ خرداد ۸۸ - فردای انتخابات

      صبح بیدار شدیم دیدیم صدای جیغ و ویغ میاد از پایین! فکر کردیم فوتباله! نگو نتیجه ی آرا رو اعلام کرده بودن!  همه می فهمیدن چه اتفاقی افتاده ... همه می دونستن، از قبل می دونستن! از خیلی قبل ... ولی منتظر یه معجزه بودن شاید! ... که اتفاق نیفتاد ...

 

۲۴ خرداد ۸۸ - بیان شفاهی داستان

     همه مون دم دفتر دکتر دارم منتظر بودیم تا نوبتمون بشه! همه مون استرس!!  ولی خوب بود. من که از همون اول گازشو گرفتم و رفتم، دکتر دارم --->  

بعد از امتحان با آثار رفتیم چمران. می خواستیم نمره های عمومی مون رو ببینیم!! به خدا!! ما بچه های خوب و حرف گوش کنی هستیم! شلوغ کاری نمی کنیم! اغتشاش نمی کنیم! باتوم نمی خوریم! باتوم جیزه! شما هم شیطونی نکنین! شب که شد جیش، مسواک، لالا!! اوکی؟؟!

 

۲۵ خرداد ۸۸ - امتحان ادبیات معاصر

    امتحان ساعت ۴ بود ولی انداختنش ۶ که ما رو توی دانشکده نگه دارن نریم تظاهرات کنیم! ولی ما رفتیم. دیدیم پایین کارون پلیسا افتاده بودن دنبال مردم و می زدنشون! تظاهرات افتاد ساعت ۷. برگشتیم امتحان دادیم و دوباره رفتیم. اندفعه شلوغ تر بود! یه عالمه پلیس وایساده بود. به بغل دستیت هم نمی تونستی اعتماد کنی! (البته این چیز جدیدی نیست همیشه همینطور بوده!) هر کی با موبایل حرف می زد می گرفتن. وایسادیم ولی چون زود باید بر می گشتیم خوابگاه دیگه رفتیم. گفتن شب شلوغ شده، شبا شلوغ می شه!

 

۲۷ خرداد ۸۸ - متون مطبوعاتی

     دیگه کسی درس نمی خونه! کسی حال و حوصله ی درس خوندن نداره! رفتیم امتحان دادیم، تقلب کردیم. همه تقلب می کنن چرا ما نکنیم؟!

 

۲۸ خرداد ۸۸ - نگارش فارسی

    خیلی سخت بود!

 

     بقیه ی امتحانا هم به همین ترتیب برگزار شد! در میان شلوغی و اضطراب و خبرهای بد ... از گوشه و کنار ... نگرانی، تشویش ... بی خبری از فردامون ...

     و الان هم بعد از تموم شدن امتحانا هیچ کس اون طور که باید خوشحال نیست! همه غمزده و غمگینن! هر روز شاهد مرگ خواهرا و برادرامون هستیم! شاهد کتک خوردن ها.

انقدر تو این چند وقت گفتم و گفتیم که خسته شدیم! ... ولی نه، نباید خسته بشیم! نباید نا امید بشیم. من می دونم که روزای خوب ما هم بالاخره میاد!

همه با هم ... تا ایرانی سبز

 

نگارش در تاريخ چهارم تیر 1388 توسط Mahta
امروز رسیدم تهران!

شهر ساکت بود! خیلی ساکت، خیلی خلوت ... مثل شهر مرده ها ... نه، خود شهر مرده ها بود!

تهران عزاداره ... نه، ایران عزاداره!

 

خیلی مطلب توی ذهنم برای نوشتن آماده کرده بودم ... خیلی حرفا واسه گفتن داشتم و دارم ولی ... ولی همین که میام بنویسم بغض گلومو می گیره!

چی بگم؟ از کجا بگم؟ چی می تونم بگم؟ چی می تونیم بگیم؟!

خودتون می دونین چی می خوام بگم ...

سکوت می کنم ...

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ