تبليغاتX
º• Mahta •º - مسافرت یه روزه
º• Mahta •º
My Friends & I
نگارش در تاريخ نهم خرداد 1388 توسط Mahta
سلام

ما دیروز رفتیم شمال امروز برگشتیم! (یه موقع فکر نکنین من امتحان دارم هااااااااااا)

اول من نمی خواستم برم، مثلاً می خواستم بمونم خونه درس بخونم!! ولی طاقت نیوردم!!!

ساعت ۶ صبح راه افتادیم ۲ ظهر رسیدیم انزلی. هوا انقدر خوب بود که نگوووووووووو ...

وقتی دم ویلا رسیدیم تا ماشینا رو پارک کردن، ما به طور ناخودآگاه رفتیم به سمت دریا!!!! بابام می گفت: مثل بچه لاک پشت ها!!!  واقعاً!!!

عصری رفتیم لب دریا آب بازییییییییییییییی بعدش قرار شد قایق موتوری سوار شیم

مگه مامانم می ذااااشت؟؟ می گفت: به خدا اگه بری!!  ولی من رفتم!! (حالا خودمم می ترسیدمااا ولی خیلی حال می ده خب!!) من و دختر عمه م از اولش جیغ زدیم تا وقتی برگشتیم!! یکی نیست بگه آخه مجبورین؟؟!!! بیچاره آقاهه جرأت نمی کرد موتورشو روشن کنه!!  ولی خیلی حال داد!! رفتیم تا وسط دریا. بعد آقاهه ویراژ می داد ما مرده بودیم از ترس!!

وقتی برگشتیم مامانم روشو کرده بود اون ور! عمه م می گفت: مامانت روشو کرده اون طرف هی از من می پرسه نیومدن؟؟ 

امروز صبح هم رفتیم ماسوله. خیلی خوش گذشت  تا حالا نرفته بودیم. خیلی خوشگل بود. هوا هم خیلی سرد بود. رفتیم بالای بالا، همه ش مه بود هیچی نمی دیدیم!

متأسفانه به دلیل نقص فنی نتونستم عکسا رو بریزم رو کامپیوتر، آخه موقع برگشتن، سر یکی از پیچ ها گوشیم شوت شد زیر پای بابام!! توی آپ بعدی عکس می ذارم.  حالا فعلاً اینو داشته باشین:

ماسوله

خلاصه اینم از مسافرت ما در ایام امتحانات! تازه از فردا می خوام شروع کنم درس بخونم!!  یکی از کتابامو برده بودم که عذاب وجدان نگیرم

ولی جای همه تون خالی بود، اونجا همه ش یادتون بودم که توی الان توی هوای گرم اهواز چکار می کنین  

من به جای همه تون نفس کشیدم

خب دیگه بریم بخوابیم که فردا باید درس بخونیم

شب به خیر ...

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ