نگارش در تاريخ چهارم تیر 1388 توسط Mahta
امروز رسیدم تهران!
شهر ساکت بود! خیلی ساکت، خیلی خلوت ... مثل شهر مرده ها ... نه، خود شهر مرده ها بود!
تهران عزاداره ... نه، ایران عزاداره!
خیلی مطلب توی ذهنم برای نوشتن آماده کرده بودم ... خیلی حرفا واسه گفتن داشتم و دارم ولی ... ولی همین که میام بنویسم بغض گلومو می گیره!
چی بگم؟ از کجا بگم؟ چی می تونم بگم؟ چی می تونیم بگیم؟!
خودتون می دونین چی می خوام بگم ...
سکوت می کنم ...


