دیشب داشتیم با خواهرم درباره ی بازیهای بچگیامون حرف می زدیم! ![]()
انقد خندیدیم که نگو!
یادتونه؟ ![]()
۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰
۵۰ ۶۰
۷۰ ۸۰ ۹۰ ۱۰۰
آش ماش بیرون باش
مواظب خودت باش
بیسکویت بخور ساکت باش!!! ![]()
یا این یکی:
۱۰ ۲۰ سه پونزده
هزار و شصت و شونزده ![]()
هرکی می گه ۱۶ نیست!!!!
۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ![]()
این خیلی باحاله:
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده
سواد داری؟ (چه ربطی داشت؟؟!!!) ![]()
نوچ نوچ
بی سوادی؟
نوچ نوچ
پس تو خر من هستی!!!!!!!!!!!!
(یارو اعصابش خرد شده، طرف نه سواد داره نه بی سواده!! پس خره!!!) ![]()
این یکیش خیلی خارجیه:
آن مان نباران
دو دو اسکاچی
آنی مانی کلاچی!!!! ![]()
واااااااااااااااااااااای ولی چه کیفی داشت!!!
یادش به خیر!!
می خوااااااااااام ![]()
یادش به خیر!! از صبح تا شب بازی می کردیم!!
من و سودابه و محبوبه و ...
از ساعت ۷ صبح بیدار می شدیم می رفتیم تو کوچه تا شب!!!!
به زور واسه ناهار می رفتیم! ![]()
دوچرخه بازی!! قایم موشک! بالا بلندی ... ![]()
داداش سودابه همش اذیتمون می کرد نمی ذاشت بازی کنیم!!!
هی میومد مامان بازیمونو خراب می کرد! بعد یه بار رفوزه شد، تابستون مجبور بود درس بخونه!! باباش نمیذاشت بیاد تو کوچه بازی! بعد ما انقد حال کردیم!!! ![]()
انقد دوچرخه بازی می کردیم همیشه پاهامون کبود بود!!
هی میفتادیم با دوچرخه!
بعد یادتونه قهر که می کردیم می گفتیم: "قهر قهر تا روز قیامت!!!" ![]()
بعد دو ساعت بعد آشتی می کردیم!!! ![]()
![]()
وای چه روزای خوبی بود! ![]()
من می خوام برگردم به اون روزاااااااااااا! حتا اگه شده واسه یه روز! ![]()



